سخنی دیگر
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۸  

سلام مدتی بود که این دفترچه خاطرات قرن ٢١امی را رها کرده بودم. اگر یادتان باشد در اولین یادداشتم گفتم این جا جایی است که میخواهم ز قریحه پر و بالی بزنم خوب اگه قریحه نباشه پروبال زدن بی معنی میشه وقتی به وبلاگ دوستان هم سر میزنم میبینم که آنها هم آنگاه که در دل چیزی دارند مینویسند پس نگران آپ شدن نباشید و بدانید باید حس نوشتن باشد تا قداست کلمات حفظ و حق مطلب ادا شود.

اما بعد، در ایام محرم هستیم و بنده مثل سالهای پیش در حال غصه خوردن هستم که باز هم سوگواری متفاوت شهرم را به واسطه همه گرفتاریهای کاری که تمامی هم ندارد از دست دادم. اگرجه آدم ناسیونالیستی هستم اما همه میدانند از گفتن خوبی ها و امتیازات شهرهای دیگر ابایی ندارم اما خداییش این عاشورا تاسوعای تهران جز در معدودی از جاها خیلی بی مزه است. اصلا این ملت در میان این سوگواری سر گردان مانده اند اگر نذری داشته باشند که میشود میدان جنگ بر سر غذا چون خودم به چشم دیدم در جایی که نذری پخش میکردند به چند نفر نرسید اگر بدانید در این بین یک خانم محترم چه بدو بیراهی به صاحب نذر می گفت که چرا کاری کرده که به او نرسد البته کمی هم حق داشت میگفت اول قابلمه های فامیلاشو داده حالا که به ما رسیده میگه تموم شد و من ماندم که آیا در عزای سید الشهدا ونذر حضرت عباس حکم پارتی بازی چیست؟

اگر هم سینه زنی و عزاداری ذر خیابان باشد که میشود آن را به به سالن زیبایی و مد تشبیه کرد که اگرچه همه سیه پوشند لکن آن هم با آخرین مد آرایش مخلوط شده و به همین خاطر من از نگاه های سرگردان نگرانم.

باری همه میدانند که من در اعتقادات مذهبی تفکر خاص خود که به نظر مفهومی معتدل است را دارم اما از این رفتارها بسیار مکدرم و نگران چرا اگر گریه بر کربلاییان هم تحریف شود وا مصیبتا

تا چند عمر در هوس و آرزو رود           ای کاش این نفس که بر امد فرو رود



 
ای وای اگر حدیث گنه روبرو رود
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۸  

زیباترین  واقعیت تاریخ در بی بدیل ترین زمان به خاک می افتد و فریاد سرخ در تاریکی انتظار طنین می افکند

وای بر خفتگان

وای بر بی خبران

آنگاه که شفق جاودانه ی عاشورا در تلخ ترین مفهوم، به تاریخ می پیوندد

خواب سنگین خواب زدگان سنگین تر می شود. 

شریان حیاتی زندگی رنگ خون می گیرد

و نگاه صبور آسمان به خاک می افتد

و زمین شرمسار از خون های ریخته، در ابدیت شرم فرو می رود

ناله های دردمندانه آسمان در فلک مبهوت، به شیون مادران طفل از دست داده بدل میگردد

زمینیان سوگوار یادواره عمیق ترین فاجعه تاریخ را نظاره می کنند

در خواب ماندگان در منگی بیداری ناخواسته بر سر می زنند

و غرش آسمان را بی صبری می خوانند

و از آتش هجران بی خبرند

افسوس که ندای ینصرنی را نشنیدند

و بی تابی فراق را کابوسی شبانه پنداشتند.

 من از  سرگردانی نگاه های اینان  نگرانم وبیمناک از اعدادی که در فریادشان گم میشود

آن قدر فاجعه تکراری شده که از همه آداب سوگواری تنها غذایش مانده است

وای بر ما که تلخ ترین حادثه تاریخ را در پرسه های بی هدف خویش و نگاه های پر خطر خویش لگد کوب میکنیم

در ارتزاق شفاعت له له میزنیم و در کسب رفاقت سست عنصریم 

من ازاین غوغای بی محتوا ،از این قدمهای بی هدف هراسانم

آن گاه که آسمان خشمگین از ناسپاسی زمینیان .....



 
 
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸  

منطق

از مهمترین عقاید من در زندگی اینه که هر چیزی را با منطق نگاه کنم و راجع به اون اظهار نظر کنم این کار به نظرم دو تا ایراد اساسی داره یکی اینکه دستیابی به یک منطق کامل سخته و دیگر اینکه ممکنه منطقی که من دارم  با نظر طرف مقابل متفاوت باشه اما هردوتا ایراد راه حل داره اول اینکه آدم خوب فکر میکنه و بهترین راه رو انتخاب میکنه دوم اینکه اگه نظر مخالف بود اگه بتونی طرف مقابلو قانع کنی چه بهتر اگر نشد حداقل اینه که به نظرش احترام بذاری البته منتقدان این نظر من میگن به همه مسایل نگاه منطقی داشت ولی من اعتقادم اینه که حتی در مورد احساساتی ترین وقایع زندگی هم باید منطق حاکم باشه و این مساله رو به صورت عینی در زندگیم تجربه کردم و خیلیها میدونن که اگر نگاه منطقی من و خانوادم به فاجعه مرگ مادرم نبود شاید خیلی چیزهای دیگه ای هم رو از دست میدادیم.

  این اعتقادات رو من از چارچوب خانوادم به ارث بردم. در خانواده من تصمیم گیریهای مهم و غیرمهم در شورای مشورتی مرکب از اعضا طرح و بهترین نظر تصویب و به متقاضی پیشنهاد میشه یعنی همه چی بر اساس منطق. این روش رو من در زندگی الان خودم هم دارم و ادامه میدم و خیلی هم خوب جواب داده.

فکر میکنم این یادداشت کاملا متفاوت با سایر یادداشتهام قدری خواننده هارو متعجب کرده که نه به اون شعرها و نه به این مطلب اما فکر میکنم وبلاگ یعنی محل انتشار افکار و اندیشه ها واین دلیل نوشتن این مطلبه   



 
معرفت اضحی
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۸  

باز هم عاشق شدن غوغا شدن

 باز هم ماهی شدن دریا شدن

 بازهم صحرای بی اب و درخت

 بازهم مجنون بی لیلی به دشت

 باز هم فردای صبح احتضار

 بازهم گریه برای انتظار

 باز هم عصیان یک یاغی به تن

 باز هم اشک و جنون من شدن

 باز هم مردن برای عاشقی

 بازهم رفتن برای کاملی

 باز هم شور ستایش در غروب

 بازهم فریاد ینصرنی به کوه

باز هم فریاد انعمت علیه

 بازهم نجوای مغضوب علیه

 بازهم تنهایی مرد خدا

 بازهم رفتن به امید خدا

دیروز که از همه جای شهر استغاثه انسانها برای امرزش به گوش میرسید در حال مطالعه دعای عرفه بودم و وقتی به تاریخ برگشتم که در ان مردی بزرگترین و با شکوه ترین جلوه رو در رویی عبد ومعبود را به خاطر عمل به اهمی دیگر رها میکند اشعار بالا به ذهنم امد که اگرچه ممکن است مشکل وزنی و ادبی داشته باشد ولی فی البداهه است



 
برای آغاز
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۸  

در بیابانی دور

 

 که نروید جزخار

 

که نتوفد جز باد

 

که نخیزد جز مرگ

 

که نجنبد نفسی از نفسی

 

خفته در خواب کسی!

 

زیر یک سنگ کبود

 

در دل خاک سیاه

 

می درخشد دو نگاه

 

که به ناکامی از این محنتگاه

 

کرده افسانه ی هستی کوتاه

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

باز می خندد مهر

 

باز می تابد ماه

 

باز هم قافله سالار وجود

 

سوی صحرای عدم پوید راه

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

با دلی خسته و غمگین-همه سال-

 

دور از این جوش و خروش

 

می روم جانب آن دشت خموش

 

تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود

 

تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

وندرینراه دراز

 

می چکد بر رخ من اشک نیاز

 

می دود در رگ من زهر ملال

 

منم امروز و همان راه دراز

 

منم اکنون و همان دشت خموش

 

من و آن زهر ملال

 

من و آن اشک نیاز

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

بینم از دور، در آن خلوت سرد

 

در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی

 

ایستاده است کسی!

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

روح آواره ی کیست؟

 

پای آن سنگ کبود

 

که در این تنگ غروب

 

پر زنان آمده از ابر فرود؟

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

می تپد سینه ام از وحشت مرگ

 

می رمد روحم از آن سایه ی دور

 

می شکافد دلم از زهر سکوت!

 

مانده ام خیره به راه

 

نه مرا پای گریز

 

نه مرا تاب نگاه

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده ی خویش!

 

سرونازیست که شاداب تر از صبح بهار

 

قد بر افراشته از سینه ی  دشت

 

سرخوش از باده ی تنهایی خویش

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

شاید این شاهد غمگین غروب

 

چشم در راه من است!

 

شاید این بنده ی صحرای عدم

 

با منش یک سخن است

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

من در اندیشه که این سرو بلند

 

وین همه تازگی و شادابی؟

 

در بیابانی دور

 

که نروید جز خار

 

که نتوفد جز باد

 

که نخیزد جز مرگ

 

که نجنبد نفسی از نفسی

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

غرق در ظلمت این راز شگفتم، ناگاه

 

خنده ای می رسد از سنگ به گوش

 

سا یه ای می شود از سرو جدا!

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

در گذرگاه غروب

 

در غم آویز افق

 

لحظه ای چند به هم می نگریم

 

سایه می خندد و می بینم واااای.........

 

مادرم می خندد ...

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

مادر، ای مادر خوب

 

این چه روحی ست عظیم؟

 

وین چه عشقی ست بزرگ؟

 

که پس از مرگ نگیری آرام؟

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

تن بی جان تو در سینه ی خاک

 

به نهالی که در این غمکده تنها ماندست

 

باز می بخشد جان!

 

قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد،

 

سرو را تاب و توان می بخشد

 

♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠ ♠

 

شب هم آغوش سکوت

 

می رسد نرم ز راه

 

من از آن دشت خموش

 

باز رو کرده به این شهر پر از جوش وخروش

 

می روم خوش به سبکبالی باد

 

همه ذرات وجودم آزاد

 

همه ذرات وجودم فریاد!

(فریدون مشیری)

*************************************

وقتی در عصر گاهان ٣٠ام خرداد٨۵ و ان گاه که نور خورشید با قدرتی تمام از افق بزرگراه حکیم می تابید تا آخرین قدرتش را به رخ ما بکشد خسته از همه نومیدی هایی که از ٢٢ اردیبهشت همان سال آغاز شده بود به دیار مادر بهتر از برگ درختم میرفتم او دیگر رفته بود ومن مثل همیشه دیر رسیدم.

آخرین باری که خاطره نوشتم سال ٨٠ بود آن هم نیمه کاره رها شد چون هیچ گاه اعتقادی به عمومی کردن احسا ساتم نداشته ام. من همیشه احساساتم را در درونم حفظ میکنم و جز به نزدیک ترین کسانم که تعداشان بسیار محدود است بروز نمیدهم بالاخره این هم اخلاقی است که حتما مزایا و معایبی دارد.

باری،فکر کردم بد نباشد جایی ایجاد کنم که درآن"گاه گاهی ز قریحه پروبالی بزنم"و این شد بهانه ایجاد این دفتر خاطرات قرن بیست و یکمی.